کره

ژانویه 20, 2008 با srosh

خر ما از کرگی دم نداشت

و قد و قواره اش هم به اسب سفید قصه هایت نمی خورد

کله ام هم خیلی بزرگ بود

برای تنی نحیف و گردن باریکی

که مثل پاره ای کاغذ بودند

که تلاش می کرد معنایی را در خود جا دهد

..

شب ها خوابت نمی برد

نه از ترس دیوها

و نه از قهوه ی بی کافئینی که حتی خودت نمی دانستی چرا می نوشی

گمانم چنین بود

که به پنجره نگاه می کنی

و به قهرمانت فکر

که روزی با اسب چلاقش خواهد آمد

and you would f*ck his brains out…

روش

ژانویه 7, 2008 با srosh

دنیا جای کوچکیست برای تنها بودن

دنیا جای بزرگیست برای دور بودن

زندگی جاده بنبستیست برای فرار کردن

روز بی پایه و اساس است

… و من به دنبال تو می گردم!

راز

ژانویه 3, 2008 با srosh

دوستت دارم

متاسفم که نمی شنوی

و یا اگر می شنیدی و جوابی برایم نداشتی

ولی حقیقت اسیدی است که

دیر یا زود

هر ظرفی را می درد

***

هر روز که می گذرد

هراسم کمتر می شود

هر روز

بیشتر از دستت می دهم.

واي، باران؛

باران؛

شيشه پنجره را باران شست .

از اهل دل من اما،

چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟”

خریت نه تنها علف خوردنست

ژانویه 2, 2008 با srosh

انسان بودن غروری به ما داده

که فراموش می کنیم

همه چیز ساخته ی غریزه ی حیوانی ماست.

داستان من

دسامبر 31, 2007 با srosh

شروع ما، شروع من و تو،

بی تو و به امید تو،

فقط برای تو خواندن

و به امید تو ماندن

به یاد تو

و به نام تو

سپاس فرشته ی بی باک من

سپاس

از عشق بی رنگ تو

و سپاس

از هر آغوشی که پناهت می شود

و از پاکی ات که کم نمی شود

مانند دستمال سفیدی که سیاه می شود

ولی سرخ نمی شود

بی خون من

به یاد تو

و

به نام تو

.

بهار

نوامبر 14, 2007 با srosh

ولی شکوفه ها

بوسه ها رو

تا حد مرگ

فراموش نشدنی می کنن

day

نوامبر 8, 2007 با srosh

What if I close my eyes

and there’s no tomorrow

What if I pay the price

and my tag says sold

What if I hope for the best

and it’s just nothing

respect

نوامبر 4, 2007 با srosh
ستاره های کم سوی آسمان ، او منتظر ایستاده است…
برگ ها به زمین چنگ انداخته اند ..
باد ما را خواهد برد!

جاجيم

نوامبر 1, 2007 با srosh

ستاره ها به آسمان بر می گردند

بچه ها خاطراتشان را دوست دارند

خیلی آرام

خاطره ای را به ستاره ای

می چسبانند

به امید اینکه از دستشان نرود..

و چه غم انگیز

وقتی مهتاب می شود

و ما ستاره های کوچکمان را فراموش می کنیم

ماه

آه

ماه

چه دفتر بزرگی به نظر می رسد

که هر شب

ورق می خورد.

بارون

اکتبر 30, 2007 با srosh

بهار از ما گذشت

و پاییز به امید بارون

خطوط باریک و نقطه های کوچیک

که راه مورچه ها را سد می کنند

they give us hope

they give us life

but don’t you ever ask

“is it really enough”

?