دسامبر 31, 2007 by srosh
شروع ما، شروع من و تو،
بی تو و به امید تو،
فقط برای تو خواندن
و به امید تو ماندن
به یاد تو
و به نام تو
…
سپاس فرشته ی بی باک من
سپاس
از عشق بی رنگ تو
و سپاس
از هر آغوشی که پناهت می شود
و از پاکی ات که کم نمی شود
مانند دستمال سفیدی که سیاه می شود
ولی سرخ نمی شود
بی خون من
…
به یاد تو
و
به نام تو
.
ارسال شده در ارتباط, تسلیم, تنهایی, شعر, عشق | 2 Comments »
نوامبر 14, 2007 by srosh
ولی شکوفه ها
بوسه ها رو
تا حد مرگ
فراموش نشدنی می کنن
ارسال شده در زندگی, شعر, عشق | 2 Comments »
نوامبر 8, 2007 by srosh
What if I close my eyes
and there’s no tomorrow
What if I pay the price
and my tag says sold
What if I hope for the best
and it’s just nothing
ارسال شده در تسلیم, سقوط, شکست | 3 Comments »
نوامبر 4, 2007 by srosh
-
- ستاره های کم سوی آسمان ، او منتظر ایستاده است…
- برگ ها به زمین چنگ انداخته اند ..
- باد ما را خواهد برد!
ارسال شده در ارتباط, تسلیم, تنهایی, روزگار, زندگی, شعر, مرگ | 1 نظر »
نوامبر 1, 2007 by srosh
ستاره ها به آسمان بر می گردند
بچه ها خاطراتشان را دوست دارند
خیلی آرام
خاطره ای را به ستاره ای
می چسبانند
به امید اینکه از دستشان نرود..
و چه غم انگیز
وقتی مهتاب می شود
و ما ستاره های کوچکمان را فراموش می کنیم
ماه
آه
ماه
چه دفتر بزرگی به نظر می رسد
که هر شب
ورق می خورد.
ارسال شده در روزگار, زندگی | 3 Comments »
اکتبر 30, 2007 by srosh
بهار از ما گذشت
و پاییز به امید بارون
خطوط باریک و نقطه های کوچیک
که راه مورچه ها را سد می کنند
they give us hope
they give us life
but don’t you ever ask
“is it really enough”
?
ارسال شده در psychedelic, زندگی, شعر, شکست | 2 Comments »
اکتبر 25, 2007 by srosh
ماسه ها
در انتظار موج
و کم کم در کفشش فرو می روند
یا بی علاقه به سرنوشت
از راه باریک ساعت شنی
می گذرند
بی توجه به تکرار تاریخ
یا دیوار قلعه های کودکان مغرور می شوند
تا موجی دیگر
بیاید
و
برود
—–
چه بلند و چه کوتاه
هستی
فاصله دو نیستی
ارسال شده در زندگی, مرگ | 4 Comments »
اکتبر 22, 2007 by srosh
پیش از غروب
همه به دنبالش می دوند
و مانند کودکانی که حضور مادر را فراموش کرده اند
نام معشوقه هایشان را فریاد می زنند
*
ارسال شده در ارتباط, زندگی, شعر, عشق, مرگ | 1 نظر »
اکتبر 18, 2007 by srosh
سکوت
و سکوت
درست پیش از آنکه چشمانش را باز کند
لحظه ای کوتاه از خستگی
پر از آرامش
و
سکوت
با یک نفس عمیق
به پایان می رسد
و با نفوذ آرام نوری نا مفهوم
رگبار سوال ها آغاز می شود
مانند باران پاییزی
روی پنجره
- قطره قطره -
کیست ؟ کجاست ؟
و با هر پاسخ
سریع تر می شود
نام فرشته اش چیست؟
سرش کجاست؟
و تنش کجا؟
و جلاد که حالا حتمن رفته است
آیا باز خواهد گشت ؟
تا ابر سیاه تمام شود
و با ورود رنگ
به موی رگ های مغزش
آرام آرام
ولی سریعتر از شروع
دیگر نمی خواهد بداند
چرا همه چیز رنگ می بازد،
سست می شود،
و در رویا غرق …
ارسال شده در ارتباط, زندگی, سکوت, عشق | 1 نظر »
اکتبر 5, 2007 by srosh
i’m so sick of all this
.
cats and mice
trapped in a cage
so suffocating
they dont even fear
./
ارسال شده در Uncategorized | 5 Comments »