حقیقت تلخ است
تلخ تر از دروغ
تلخ تر از رویای نا امید با تو بودن
همه چیز برق می زند
همه لبخند های پررنگ می کشند
ولی جایی برای ماندن نیست
حقیقت تلخ است
تلخ تر از دروغ
تلخ تر از رویای نا امید با تو بودن
همه چیز برق می زند
همه لبخند های پررنگ می کشند
ولی جایی برای ماندن نیست
دوستت دارم
متاسفم که نمی شنوی
و یا اگر می شنیدی و جوابی برایم نداشتی
ولی حقیقت اسیدی است که
دیر یا زود
هر ظرفی را می درد
***
هر روز که می گذرد
هراسم کمتر می شود
هر روز
بیشتر از دستت می دهم.
“واي، باران؛
باران؛
شيشه پنجره را باران شست .
از اهل دل من اما،
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟”
i’m so sick of all this
.
cats and mice
trapped in a cage
so suffocating
they dont even fear
./
هر روز به دنبال پنجره ای می گردم
برای لحظه ای تنهایی
و لحظه ها پشت سر هم می روند
مانند چشمه ای بی انتها
تا جایی که چشم کار می کند
تا جایی که صدا می رسد
و هر روز دنبال راهرویی می گردم
برای دویدن
و فرار از تنهایی
ولی لحظه ها از من فرار می کنند
مانند اشک از چشم
-پریشان و جدا از هم-
بدون درنگی
برای در یاد ماندن
…
پیوسته و بی انتها
متشکرم که راهنماییم کردی
ولی
کم بود
خوشحال می شدم زودتر می فهمیدم
آشغالی بیش نیستی
پیس … پیس …
دیوار من از همه کوتاه نر است …
ولی
کسی
جرات ندارد از رویش
بپرد
چون
نمی داند
پشتش چیست
به دنبال من همه ی سایه ها خاکستری …
و پرزها .. در هوا .. بسیار پلید … !
شاید امروز ، گردی پیدا شود …
تا بتوانیم مردگان را فراموش کنیم …
امروز معجزه ی من است .. . .
فردا روز ایمان آوردن نیست .