بایگانیِ دستهی ‘مرگ’
فوریه 25, 2009
i pissed on the ashes tryin to let go,
dreamin redemption
for my desolate soul
lyin on the grass
sun touches my naked toes
i think again
i think of you
secretly wish
wish that you knew
i lick my lips tryin to let go
the only taste
the one i knew
meltin together sorrow and hope
i wait
and wait
as it burns my throat
ارسال شده در psychedelic, مرگ | بیان دیدگاه »
فوریه 21, 2009
شاید دوست یدارم
بازگشت به خانه
پلیدتر از نگاه معصومانه ات
به دودی که از لاشه ی سیاهم برخواهد خواست
بدانم
به چه فکر می کنی
هراسم از سکوت نیست
از ناتوانی
در شکستن چیزی کمتر از هیج
کهنه و شریر
نه خانه ای نیست
پیله ام را ملخ ها دریدند
و از آن روز
کسی بالم نداد
تا در این دوزخ
بلولم
نه هیچ اشکی این جام شکسته را نخواهد شست
و کسی به تکه های برنده اش نگاه نخواهد کرد
و نه آتشی نرمش خواهد کرد که
جانی دوباره گیرد
پس
؟
ارسال شده در تسلیم, شعر, شکست, مرگ | ۱ دیدگاه »
مارس 31, 2008
فردا روز دیگری نیست..
فردا آغاز گردش پیچیده ی روزگار است
که ما را پیرتر میکند
یا به عبارتی
نزدیک تر به پایان
..
و..
زمان
پاره ای از تخیل ماست
که از آن
قفسی ساخته ایم
برای ذره های شن
که آرزوهایمان را ساخته اند.
ارسال شده در روزگار, زندگی, شعر, عشق, مرگ | 4 دیدگاه »
ژانویه 30, 2008
در راهم می رفتم
و تو به من لبخند زدی
پس عضلاتم را جمع کردم
جمع کردم برای تویی که نمی شناختی
لبخند بی روح من را … من را …
گویی من در چهره ام خلاصه شده بودم
و چهره ام در نگاهی تو خالی
.
وحتی هرگز
هرگز..
و حتی مرگ
مرگ..
مرگز کافی نیست
ارسال شده در ارتباط, زندگی, شعر, مرگ | ۱ دیدگاه »
نوامبر 4, 2007
-
- ستاره های کم سوی آسمان ، او منتظر ایستاده است…
- برگ ها به زمین چنگ انداخته اند ..
- باد ما را خواهد برد!
ارسال شده در ارتباط, تسلیم, تنهایی, روزگار, زندگی, شعر, مرگ | ۱ دیدگاه »
اکتبر 25, 2007
ماسه ها
در انتظار موج
و کم کم در کفشش فرو می روند
یا بی علاقه به سرنوشت
از راه باریک ساعت شنی
می گذرند
بی توجه به تکرار تاریخ
یا دیوار قلعه های کودکان مغرور می شوند
تا موجی دیگر
بیاید
و
برود
—–
چه بلند و چه کوتاه
هستی
فاصله دو نیستی
ارسال شده در زندگی, مرگ | 5 دیدگاه »
اکتبر 22, 2007
پیش از غروب
همه به دنبالش می دوند
و مانند کودکانی که حضور مادر را فراموش کرده اند
نام معشوقه هایشان را فریاد می زنند
*
ارسال شده در ارتباط, زندگی, شعر, عشق, مرگ | ۱ دیدگاه »
اکتبر 4, 2007
تپه
بلند و خسته
از انتظار خسته
در انتظار مرگ
لحظه ای ابدی از آرامش
و برگ ها روی تنش می غلتند
بی اختیار و هیچ دانشی
از نیت باد
…
درد ما را نمی کشد
قرن ها زندگی
به هر تیره ای اثبات می کند
.. و وقتی کلاغ ها
بی اختیار رویش جمع می شوند
و یکی یکی زوزه می کشند
بی توجه به وزن
و قافیه
و هر کدام ساز خویش می زند
- انتظار برای پایان (پایان انتظار) -
بیهوده است
ارسال شده در امید, تسلیم, تنهایی, زندگی, شعر, مرگ | 3 دیدگاه »
سپتامبر 17, 2007
وقتی به من می نگری …
وقتی در کیفت دنبال چیزی می گردی …
و زیر چشمی …
وقتی مرا می پایی … که جایی نروم …
وقتی جایی نیست که بروم … و دنیا جای کوچکیست …
برای نگه داشتن لحظه ای از دوری ما …
وقتی با خودت آواز می خونی … و پیش می ری …
و دنیا چه جای کوچکیست برای دور بودن … از خانه … یا آغوشی … که شاید
وقتی … شاید و فقط شاید وقتی … منتظرت باشد …
وقتی ستاره ها از پنجره نگاهت می کنند … که زوزه های شبانه پریشانت نکند …
وقتی من و تو در ما محو می شوند …
وقتی شادیشان را از هم می دزدند … و یا …
وقتی خنده هایشان را به هم می فروشند …
شاید خیلی دیر باشد .
ارسال شده در ارتباط, روزگار, زندگی, عشق, مرگ | 4 دیدگاه »
سپتامبر 13, 2007
مثل خوشه ای انگور
در انتهای فصل
برای امید
خواندن
و هرگز
نیندیشیدن به ستاره ها
اشک را در چشمانش جمع می کند
از اینکه
مرگ حاصل ماست
از دردی که می کشیم
دانه دانه
خوشه خوشه
در سبد های پاره پاره
و به دور از
درخت
ارسال شده در ارتباط, امید, تنهایی, روزگار, مرگ | 3 دیدگاه »