فردا روز دیگری نیست..
فردا آغاز گردش پیچیده ی روزگار است
که ما را پیرتر میکند
یا به عبارتی
نزدیک تر به پایان
..
و..
زمان
پاره ای از تخیل ماست
که از آن
قفسی ساخته ایم
برای ذره های شن
که آرزوهایمان را ساخته اند.
فردا روز دیگری نیست..
فردا آغاز گردش پیچیده ی روزگار است
که ما را پیرتر میکند
یا به عبارتی
نزدیک تر به پایان
..
و..
زمان
پاره ای از تخیل ماست
که از آن
قفسی ساخته ایم
برای ذره های شن
که آرزوهایمان را ساخته اند.
در راهم می رفتم
و تو به من لبخند زدی
پس عضلاتم را جمع کردم
جمع کردم برای تویی که نمی شناختی
لبخند بی روح من را … من را …
گویی من در چهره ام خلاصه شده بودم
و چهره ام در نگاهی تو خالی
.
وحتی هرگز
هرگز..
و حتی مرگ
مرگ..
مرگز کافی نیست
ماسه ها
در انتظار موج
و کم کم در کفشش فرو می روند
یا بی علاقه به سرنوشت
از راه باریک ساعت شنی
می گذرند
بی توجه به تکرار تاریخ
یا دیوار قلعه های کودکان مغرور می شوند
تا موجی دیگر
بیاید
و
برود
—–
چه بلند و چه کوتاه
هستی
فاصله دو نیستی
پیش از غروب
همه به دنبالش می دوند
و مانند کودکانی که حضور مادر را فراموش کرده اند
نام معشوقه هایشان را فریاد می زنند
*
تپه
بلند و خسته
از انتظار خسته
در انتظار مرگ
لحظه ای ابدی از آرامش
و برگ ها روی تنش می غلتند
بی اختیار و هیچ دانشی
از نیت باد
…
درد ما را نمی کشد
قرن ها زندگی
به هر تیره ای اثبات می کند
.. و وقتی کلاغ ها
بی اختیار رویش جمع می شوند
و یکی یکی زوزه می کشند
بی توجه به وزن
و قافیه
و هر کدام ساز خویش می زند
- انتظار برای پایان (پایان انتظار) -
بیهوده است
وقتی به من می نگری …
وقتی در کیفت دنبال چیزی می گردی …
و زیر چشمی …
وقتی مرا می پایی … که جایی نروم …
وقتی جایی نیست که بروم … و دنیا جای کوچکیست …
برای نگه داشتن لحظه ای از دوری ما …
وقتی با خودت آواز می خونی … و پیش می ری …
و دنیا چه جای کوچکیست برای دور بودن … از خانه … یا آغوشی … که شاید
وقتی … شاید و فقط شاید وقتی … منتظرت باشد …
وقتی ستاره ها از پنجره نگاهت می کنند … که زوزه های شبانه پریشانت نکند …
وقتی من و تو در ما محو می شوند …
وقتی شادیشان را از هم می دزدند … و یا …
وقتی خنده هایشان را به هم می فروشند …
شاید خیلی دیر باشد .
مثل خوشه ای انگور
در انتهای فصل
برای امید
خواندن
و هرگز
نیندیشیدن به ستاره ها
اشک را در چشمانش جمع می کند
از اینکه
مرگ حاصل ماست
از دردی که می کشیم
دانه دانه
خوشه خوشه
در سبد های پاره پاره
و به دور از
درخت
کلمات در دوردست کوچک و بی محتوا می شوند.
انسان ها دایره هایی خالی
و شاید پر
تشنه ی محبت
به دور و بر نگاه میکنند
و هر یک به زبانی
یا شاید بیانی
به دنبال فکری می گردند
که خاطرشان را پریشان کند
از یاد ببرند . همه چیز تمام خواهد شد
…
برای من خانه ای ساخته اند
و مدیست
دیوارها را بالا می برند
از من کسی نپرسید
…
ایمان آوردن
مسخ شدن
و بازایستادن
سخت نیست
قدم به قدم
برای هر دلیل
و پشت هر کدام
ستاره ای (شاید)
به دنبال رودخانه ای
که استخوان های پوسیده یمان را طلا کند ..
باید بروند
شاید شاخ درخت نمی خواهد قیمتی داشته باشد
جز میوه هایش ..
برای کودکانی که در برگ های خشکیده اش می دوند
و با دیدن شکوفه ها ، هورا می کشند ..
شاید بهاری دیگر نیاید
…
[زمستان سردیست !]