Archive for the ‘مرگ’ Category

جمعه

مارس 31, 2008

فردا روز دیگری نیست..

فردا آغاز گردش پیچیده ی روزگار است

که ما را پیرتر میکند

یا به عبارتی

نزدیک تر به پایان

..

و..

زمان

پاره ای از تخیل ماست

که از آن

قفسی ساخته ایم

برای ذره های شن

که آرزوهایمان را ساخته اند.

بدرود

ژانویه 30, 2008

در راهم می رفتم

و تو به من لبخند زدی

پس عضلاتم را جمع کردم

جمع کردم برای تویی که نمی شناختی

لبخند بی روح من را … من را …

گویی من در چهره ام خلاصه شده بودم

و چهره ام در نگاهی تو خالی

.

وحتی هرگز

هرگز..

و حتی مرگ

مرگ..

مرگز کافی نیست

respect

نوامبر 4, 2007
ستاره های کم سوی آسمان ، او منتظر ایستاده است…
برگ ها به زمین چنگ انداخته اند ..
باد ما را خواهد برد!

میان

اکتبر 25, 2007

ماسه ها

در انتظار موج

و کم کم در کفشش فرو می روند

یا بی علاقه به سرنوشت

از راه باریک ساعت شنی

می گذرند

بی توجه به تکرار تاریخ

یا دیوار قلعه های کودکان مغرور می شوند

تا موجی دیگر

بیاید

و

برود

—–

چه بلند و چه کوتاه

هستی

فاصله دو نیستی

push

اکتبر 22, 2007

پیش از غروب

همه به دنبالش می دوند

و مانند کودکانی که حضور مادر را فراموش کرده اند

نام معشوقه هایشان را فریاد می زنند

*

زرد

اکتبر 4, 2007

تپه

بلند و خسته

از انتظار خسته

در انتظار مرگ

لحظه ای ابدی از آرامش

و برگ ها روی تنش می غلتند

بی اختیار و هیچ دانشی

از نیت باد

درد ما را نمی کشد

قرن ها زندگی

به هر تیره ای اثبات می کند

.. و وقتی کلاغ ها

بی اختیار رویش جمع می شوند

و یکی یکی زوزه می کشند

بی توجه به وزن

و قافیه

و هر کدام ساز خویش می زند

- انتظار برای پایان (پایان انتظار) -

بیهوده است

وقتی..

سپتامبر 17, 2007

وقتی به من می نگری …

وقتی در کیفت دنبال چیزی می گردی …

و زیر چشمی …

وقتی مرا می پایی … که جایی نروم …

وقتی جایی نیست که بروم … و دنیا جای کوچکیست …

برای نگه داشتن لحظه ای از دوری ما …

وقتی با خودت آواز می خونی … و پیش می ری …

و دنیا چه جای کوچکیست برای دور بودن … از خانه … یا آغوشی … که شاید

وقتی … شاید و فقط شاید وقتی … منتظرت باشد …

وقتی ستاره ها از پنجره نگاهت می کنند … که زوزه های شبانه پریشانت نکند …

وقتی من و تو در ما محو می شوند …

وقتی شادیشان را از هم می دزدند … و یا …

وقتی خنده هایشان را به هم می فروشند …

شاید خیلی دیر باشد .

من

سپتامبر 13, 2007

مثل خوشه ای انگور

در انتهای فصل

برای امید

خواندن

و هرگز

نیندیشیدن به ستاره ها

اشک را در چشمانش جمع می کند

از اینکه

مرگ حاصل ماست

از دردی که می کشیم

دانه دانه

خوشه خوشه

در سبد های پاره پاره

و به دور از

درخت

hide your dreams

سپتامبر 11, 2007

کلمات در دوردست کوچک و بی محتوا می شوند.

انسان ها دایره هایی خالی

و شاید پر

تشنه ی محبت

به دور و بر نگاه میکنند

و هر یک به زبانی

یا شاید بیانی

به دنبال فکری می گردند

که خاطرشان را پریشان کند

از یاد ببرند . همه چیز تمام خواهد شد

برای من خانه ای ساخته اند

و مدیست

دیوارها را بالا می برند

از من کسی نپرسید

ایمان آوردن

مسخ شدن

و بازایستادن

سخت نیست

Hypocrisy

آگوست 27, 2007

قدم به قدم

برای هر دلیل

و پشت هر کدام

ستاره ای (شاید)

به دنبال رودخانه ای

که استخوان های پوسیده یمان را طلا کند ..

باید بروند

شاید شاخ درخت نمی خواهد قیمتی داشته باشد

جز میوه هایش ..

برای کودکانی که در برگ های خشکیده اش می دوند

و با دیدن شکوفه ها ، هورا می کشند ..

شاید بهاری دیگر نیاید

[زمستان سردیست !]