Archive for the ‘فکر’ Category

پشت

سپتامبر 10, 2007

فرق … و … اینه که بزرگترین تیکه ی … تقریبن هم اندازه ی کوچیک ترین تیکه ی … هست و شاید نباشه ، چون جالب ترین قسمت مسئله اینه که تمام تیکه های … هم اندازه اند و همینطور تمام تیکه های … و جالب تر از همه اینه که اگه یه تیکه رو ببینی نمی تونی بگی که مال … هست یا مال … بنابرین خود تیکه ها تصمیم می گیرن که مال … باشن یا … و صد البته می تونن اشتباه کنن که بازم البته به کسی بر نمی خوره.

چون همشون از یه قماشن.

بدبختی ما اینست

که باور نداریم کسی باور ندارد.

پوزش

آگوست 17, 2007

نفرت جیره ی کسانی است که نمی توانیم دوست بداریم .

برخورد با هر لرزش یا شاید لغزش .. ممم….

یادگاری هایی که برایم می گذاری .. کار تو نیست ، نوشته های من است.. روزها  و شب ها … دیوارهایی که فکرش رو هم نمی کنی … من می نویسم نقاشی می کنم. . و همه چیز …. حتی نیرنگ هایت - که شاید از هزارانش ، یکی را نفهمم - برای من باقی است .. بی سکوت . .. و شاید ، هنوز .

رستگاری .. امید بی دریغ ، به بودن .. شاهرگ های خالی از رنگ .. برای فهمیدن هر چه بهتر پستو های بی نصیب ما…  به دنبال رهگذری .. شاید .. گرچه …. بلکه .. بداند .. . و شاید ، هیچ .

هر چه به من آموختی .. هر چه .. همان بود که به تو آموختند .. . اولین درس ، آموختن بود .
و شاید..
هنوز..
هیچ..

ساعت

ژوئن 6, 2007

خواستم گفته باشم…

توی زندگی خوشگل و ناز و مخملی ما.. که جایی واسه غم و غصه هم توش نمونده … چند دقیقه می تونی نفستو حبس کنی و شنا کنی ؟! به امید اینکه وقتی سرتو میاری بیرون وسط بهشت باشی… نه .. نه.. تو کوچیکتر از اونی که منو درک کنی.. برو برای بچت بادبادک درست کن و انگشتاتو کراس کن که یه وخت نفهمه همه ی اینا پشمه! برو دعا کن که دختر کوچولوت هر روز زجر نکشه ، چون اگه بدونه چقدر بدبخته دیگه کار از کار گذشته …

(more…)

اولین بار

ژوئن 4, 2007

برگ هایم را باد برد

ریشه هایم خشکید

و تنم را کرم ها خوردند

تنها تصورش سخت بود…