فردا روز دیگری نیست..
فردا آغاز گردش پیچیده ی روزگار است
که ما را پیرتر میکند
یا به عبارتی
نزدیک تر به پایان
..
و..
زمان
پاره ای از تخیل ماست
که از آن
قفسی ساخته ایم
برای ذره های شن
که آرزوهایمان را ساخته اند.
فردا روز دیگری نیست..
فردا آغاز گردش پیچیده ی روزگار است
که ما را پیرتر میکند
یا به عبارتی
نزدیک تر به پایان
..
و..
زمان
پاره ای از تخیل ماست
که از آن
قفسی ساخته ایم
برای ذره های شن
که آرزوهایمان را ساخته اند.
روزی
روزگاری
آفتاب گرمی بود
و بادی نمی وزید
جر نسیمی که بهار را می آورد. .
کسی او را نمی دید
ولی خنده از لبانش دور نمی شد
و همه فکر می کردند خیلی دیر است
اما
That was
the day I bloomed
اگر
نگاهت ، برای روزم ، کافی بود
آب مستم می کرد
و بادم رها
اگر برایم می ایستادی
نگاهم در پیچ گیسوانت گم می شد
و اگر صدایم می کردی
ساعت ها کر می شدم
ولی افسوس
مست بودم
رها بودم
گم شده بودم
و هیچ نمی شنیدم
افسوس و آه
از این ننگ
————
peace
خر ما از کرگی دم نداشت
و قد و قواره اش هم به اسب سفید قصه هایت نمی خورد
کله ام هم خیلی بزرگ بود
برای تنی نحیف و گردن باریکی
که مثل پاره ای کاغذ بودند
که تلاش می کرد معنایی را در خود جا دهد
..
شب ها خوابت نمی برد
نه از ترس دیوها
و نه از قهوه ی بی کافئینی که حتی خودت نمی دانستی چرا می نوشی
گمانم چنین بود
که به پنجره نگاه می کنی
و به قهرمانت فکر
که روزی با اسب چلاقش خواهد آمد
and you would f*ck his brains out…
دنیا جای کوچکیست برای تنها بودن
دنیا جای بزرگیست برای دور بودن
زندگی جاده بنبستیست برای فرار کردن
روز بی پایه و اساس است
… و من به دنبال تو می گردم!
شروع ما، شروع من و تو،
بی تو و به امید تو،
فقط برای تو خواندن
و به امید تو ماندن
به یاد تو
و به نام تو
…
سپاس فرشته ی بی باک من
سپاس
از عشق بی رنگ تو
و سپاس
از هر آغوشی که پناهت می شود
و از پاکی ات که کم نمی شود
مانند دستمال سفیدی که سیاه می شود
ولی سرخ نمی شود
بی خون من
…
به یاد تو
و
به نام تو
.
ولی شکوفه ها
بوسه ها رو
تا حد مرگ
فراموش نشدنی می کنن
پیش از غروب
همه به دنبالش می دوند
و مانند کودکانی که حضور مادر را فراموش کرده اند
نام معشوقه هایشان را فریاد می زنند
*
سکوت
و سکوت
درست پیش از آنکه چشمانش را باز کند
لحظه ای کوتاه از خستگی
پر از آرامش
و
سکوت
با یک نفس عمیق
به پایان می رسد
و با نفوذ آرام نوری نا مفهوم
رگبار سوال ها آغاز می شود
مانند باران پاییزی
روی پنجره
- قطره قطره -
کیست ؟ کجاست ؟
و با هر پاسخ
سریع تر می شود
نام فرشته اش چیست؟
سرش کجاست؟
و تنش کجا؟
و جلاد که حالا حتمن رفته است
آیا باز خواهد گشت ؟
تا ابر سیاه تمام شود
و با ورود رنگ
به موی رگ های مغزش
آرام آرام
ولی سریعتر از شروع
دیگر نمی خواهد بداند
چرا همه چیز رنگ می بازد،
سست می شود،
و در رویا غرق …
من و غرور
نبرد ناتمامی داریم
برای تسلط
من و شرم
تلاش بی فایده ای می کنیم
برای هیچ
هیچ به ما نمی رسد!
من و تو
و آه… من وتو
به دنبال خانه ای می گردیم
جایی که کسی مرگمان را نبیند
یا ترسمان
یا عشق
به با هم بودن
یا بی هیچ بودن
مانند سنگ های توخالی
یا پر تر از خالی
بر فراز کوه
یا زیر دریا
-دورتر از جهنم
-و نزدیکتر به هیچ کجا.