Archive for the ‘شکست’ Category
فوریه 21, 2009
شاید دوست یدارم
بازگشت به خانه
پلیدتر از نگاه معصومانه ات
به دودی که از لاشه ی سیاهم برخواهد خواست
بدانم
به چه فکر می کنی
هراسم از سکوت نیست
از ناتوانی
در شکستن چیزی کمتر از هیج
کهنه و شریر
نه خانه ای نیست
پیله ام را ملخ ها دریدند
و از آن روز
کسی بالم نداد
تا در این دوزخ
بلولم
نه هیچ اشکی این جام شکسته را نخواهد شست
و کسی به تکه های برنده اش نگاه نخواهد کرد
و نه آتشی نرمش خواهد کرد که
جانی دوباره گیرد
پس
؟
ارسال شده در تسلیم, شعر, شکست, مرگ | 1 نظر »
فوریه 13, 2008
حقیقت تلخ است
تلخ تر از دروغ
تلخ تر از رویای نا امید با تو بودن
همه چیز برق می زند
همه لبخند های پررنگ می کشند
ولی جایی برای ماندن نیست
ارسال شده در ارتباط, روزگار, زندگی, شعر, شکست | 2 Comments »
نوامبر 8, 2007
What if I close my eyes
and there’s no tomorrow
What if I pay the price
and my tag says sold
What if I hope for the best
and it’s just nothing
ارسال شده در تسلیم, سقوط, شکست | 3 Comments »
اکتبر 30, 2007
بهار از ما گذشت
و پاییز به امید بارون
خطوط باریک و نقطه های کوچیک
که راه مورچه ها را سد می کنند
they give us hope
they give us life
but don’t you ever ask
“is it really enough”
?
ارسال شده در psychedelic, زندگی, شعر, شکست | 2 Comments »
سپتامبر 14, 2007
منتظر ایستاده اند
برای ذره ای دلیل
که از آسمان ببارد
وقتی
ابرها خورشید را
تنها گذاشته اند
.
کوه ها بالا می آیند
-مثل آب دریا-
و نور
آرام تسلیم می شود
گویی.. فراموش کرده است
یا شاید می داند
فردا روز دیگریست.
ارسال شده در تسلیم, روزگار, زندگی, شعر, شکست | 3 Comments »
آگوست 27, 2007
قدم به قدم
برای هر دلیل
و پشت هر کدام
ستاره ای (شاید)
به دنبال رودخانه ای
که استخوان های پوسیده یمان را طلا کند ..
باید بروند
شاید شاخ درخت نمی خواهد قیمتی داشته باشد
جز میوه هایش ..
برای کودکانی که در برگ های خشکیده اش می دوند
و با دیدن شکوفه ها ، هورا می کشند ..
شاید بهاری دیگر نیاید
…
[زمستان سردیست !]
ارسال شده در روزگار, شکست, مرگ | 3 Comments »
آگوست 17, 2007
نفرت جیره ی کسانی است که نمی توانیم دوست بداریم .
برخورد با هر لرزش یا شاید لغزش .. ممم….
یادگاری هایی که برایم می گذاری .. کار تو نیست ، نوشته های من است.. روزها و شب ها … دیوارهایی که فکرش رو هم نمی کنی … من می نویسم نقاشی می کنم. . و همه چیز …. حتی نیرنگ هایت – که شاید از هزارانش ، یکی را نفهمم – برای من باقی است .. بی سکوت . .. و شاید ، هنوز .
رستگاری .. امید بی دریغ ، به بودن .. شاهرگ های خالی از رنگ .. برای فهمیدن هر چه بهتر پستو های بی نصیب ما… به دنبال رهگذری .. شاید .. گرچه …. بلکه .. بداند .. . و شاید ، هیچ .
هر چه به من آموختی .. هر چه .. همان بود که به تو آموختند .. . اولین درس ، آموختن بود .
و شاید..
هنوز..
هیچ..
ارسال شده در psychedelic, روزگار, زندگی, شکست, فکر | 3 Comments »
ژوئن 9, 2007
-”چرا ..؟ چرا…؟”
هر چند دقیقه می پرسید .. و 3 یا چهار مشت به پشت سرش می زد … به امید اینکه شاید بتواند “او” را بیرون کند … نفسش می گرفت.. و بین هق هق ها بدنبال چند تکه هوا می گشت …
ادامه ی مطلب…
ارسال شده در psychedelic, زندگی, سقوط, شکست, مرگ | 6 Comments »