حقیقت تلخ است
تلخ تر از دروغ
تلخ تر از رویای نا امید با تو بودن
همه چیز برق می زند
همه لبخند های پررنگ می کشند
ولی جایی برای ماندن نیست
حقیقت تلخ است
تلخ تر از دروغ
تلخ تر از رویای نا امید با تو بودن
همه چیز برق می زند
همه لبخند های پررنگ می کشند
ولی جایی برای ماندن نیست
What if I close my eyes
and there’s no tomorrow
What if I pay the price
and my tag says sold
What if I hope for the best
and it’s just nothing
بهار از ما گذشت
و پاییز به امید بارون
خطوط باریک و نقطه های کوچیک
که راه مورچه ها را سد می کنند
they give us hope
they give us life
but don’t you ever ask
“is it really enough”
?
منتظر ایستاده اند
برای ذره ای دلیل
که از آسمان ببارد
وقتی
ابرها خورشید را
تنها گذاشته اند
.
کوه ها بالا می آیند
-مثل آب دریا-
و نور
آرام تسلیم می شود
گویی.. فراموش کرده است
یا شاید می داند
فردا روز دیگریست.
قدم به قدم
برای هر دلیل
و پشت هر کدام
ستاره ای (شاید)
به دنبال رودخانه ای
که استخوان های پوسیده یمان را طلا کند ..
باید بروند
شاید شاخ درخت نمی خواهد قیمتی داشته باشد
جز میوه هایش ..
برای کودکانی که در برگ های خشکیده اش می دوند
و با دیدن شکوفه ها ، هورا می کشند ..
شاید بهاری دیگر نیاید
…
[زمستان سردیست !]
نفرت جیره ی کسانی است که نمی توانیم دوست بداریم .
برخورد با هر لرزش یا شاید لغزش .. ممم….
یادگاری هایی که برایم می گذاری .. کار تو نیست ، نوشته های من است.. روزها و شب ها … دیوارهایی که فکرش رو هم نمی کنی … من می نویسم نقاشی می کنم. . و همه چیز …. حتی نیرنگ هایت - که شاید از هزارانش ، یکی را نفهمم - برای من باقی است .. بی سکوت . .. و شاید ، هنوز .
رستگاری .. امید بی دریغ ، به بودن .. شاهرگ های خالی از رنگ .. برای فهمیدن هر چه بهتر پستو های بی نصیب ما… به دنبال رهگذری .. شاید .. گرچه …. بلکه .. بداند .. . و شاید ، هیچ .
هر چه به من آموختی .. هر چه .. همان بود که به تو آموختند .. . اولین درس ، آموختن بود .
و شاید..
هنوز..
هیچ..
-”چرا ..؟ چرا…؟”
هر چند دقیقه می پرسید .. و 3 یا چهار مشت به پشت سرش می زد … به امید اینکه شاید بتواند “او” را بیرون کند … نفسش می گرفت.. و بین هق هق ها بدنبال چند تکه هوا می گشت …