Archive for the ‘شعر’ Category
فوریه 21, 2009
شاید دوست یدارم
بازگشت به خانه
پلیدتر از نگاه معصومانه ات
به دودی که از لاشه ی سیاهم برخواهد خواست
بدانم
به چه فکر می کنی
هراسم از سکوت نیست
از ناتوانی
در شکستن چیزی کمتر از هیج
کهنه و شریر
نه خانه ای نیست
پیله ام را ملخ ها دریدند
و از آن روز
کسی بالم نداد
تا در این دوزخ
بلولم
نه هیچ اشکی این جام شکسته را نخواهد شست
و کسی به تکه های برنده اش نگاه نخواهد کرد
و نه آتشی نرمش خواهد کرد که
جانی دوباره گیرد
پس
؟
ارسال شده در تسلیم, شعر, شکست, مرگ | 1 نظر »
مارس 31, 2008
فردا روز دیگری نیست..
فردا آغاز گردش پیچیده ی روزگار است
که ما را پیرتر میکند
یا به عبارتی
نزدیک تر به پایان
..
و..
زمان
پاره ای از تخیل ماست
که از آن
قفسی ساخته ایم
برای ذره های شن
که آرزوهایمان را ساخته اند.
ارسال شده در روزگار, زندگی, شعر, عشق, مرگ | 4 Comments »
مارس 18, 2008
روزی
روزگاری
آفتاب گرمی بود
و بادی نمی وزید
جر نسیمی که بهار را می آورد. .
کسی او را نمی دید
ولی خنده از لبانش دور نمی شد
و همه فکر می کردند خیلی دیر است
اما
That was
the day I bloomed
ارسال شده در روزگار, زندگی, شعر, عشق | 1 نظر »
مارس 4, 2008
آخرین باری که به آسمان نگاه کردم
سایه ات رفته بود
و
ستاره ها
باغروری زمینی
به شب دل باخته بودند :
” که تواند از ما گذشت ؟ “
…………
peace & luv
ارسال شده در روزگار, زندگی, شعر | 5 Comments »
فوریه 27, 2008
اگر
نگاهت ، برای روزم ، کافی بود
آب مستم می کرد
و بادم رها
اگر برایم می ایستادی
نگاهم در پیچ گیسوانت گم می شد
و اگر صدایم می کردی
ساعت ها کر می شدم
ولی افسوس
مست بودم
رها بودم
گم شده بودم
و هیچ نمی شنیدم
افسوس و آه
از این ننگ
————
peace
ارسال شده در ارتباط, روزگار, زندگی, شعر, عشق | 1 نظر »
فوریه 13, 2008
حقیقت تلخ است
تلخ تر از دروغ
تلخ تر از رویای نا امید با تو بودن
همه چیز برق می زند
همه لبخند های پررنگ می کشند
ولی جایی برای ماندن نیست
ارسال شده در ارتباط, روزگار, زندگی, شعر, شکست | 2 Comments »
ژانویه 30, 2008
در راهم می رفتم
و تو به من لبخند زدی
پس عضلاتم را جمع کردم
جمع کردم برای تویی که نمی شناختی
لبخند بی روح من را … من را …
گویی من در چهره ام خلاصه شده بودم
و چهره ام در نگاهی تو خالی
.
وحتی هرگز
هرگز..
و حتی مرگ
مرگ..
مرگز کافی نیست
ارسال شده در ارتباط, زندگی, شعر, مرگ | 1 نظر »
دسامبر 31, 2007
شروع ما، شروع من و تو،
بی تو و به امید تو،
فقط برای تو خواندن
و به امید تو ماندن
به یاد تو
و به نام تو
…
سپاس فرشته ی بی باک من
سپاس
از عشق بی رنگ تو
و سپاس
از هر آغوشی که پناهت می شود
و از پاکی ات که کم نمی شود
مانند دستمال سفیدی که سیاه می شود
ولی سرخ نمی شود
بی خون من
…
به یاد تو
و
به نام تو
.
ارسال شده در ارتباط, تسلیم, تنهایی, شعر, عشق | 2 Comments »
نوامبر 14, 2007
ولی شکوفه ها
بوسه ها رو
تا حد مرگ
فراموش نشدنی می کنن
ارسال شده در زندگی, شعر, عشق | 2 Comments »
نوامبر 4, 2007
-
- ستاره های کم سوی آسمان ، او منتظر ایستاده است…
- برگ ها به زمین چنگ انداخته اند ..
- باد ما را خواهد برد!
ارسال شده در ارتباط, تسلیم, تنهایی, روزگار, زندگی, شعر, مرگ | 1 نظر »