Archive for the ‘زندگی’ Category

جمعه

مارس 31, 2008

فردا روز دیگری نیست..

فردا آغاز گردش پیچیده ی روزگار است

که ما را پیرتر میکند

یا به عبارتی

نزدیک تر به پایان

..

و..

زمان

پاره ای از تخیل ماست

که از آن

قفسی ساخته ایم

برای ذره های شن

که آرزوهایمان را ساخته اند.

the day I bloomed

مارس 18, 2008

روزی

روزگاری

آفتاب گرمی بود

و بادی نمی وزید

جر نسیمی که بهار را می آورد. .

کسی او را نمی دید

ولی خنده از لبانش دور نمی شد

و همه فکر می کردند خیلی دیر است

اما

That was

the day I bloomed

too good to be true

مارس 4, 2008

آخرین باری که به آسمان نگاه کردم

سایه ات رفته بود

و

ستاره ها

باغروری زمینی

به شب دل باخته بودند :

” که تواند از ما گذشت ؟ “

…………

peace & luv

if…

فوریه 27, 2008

اگر

نگاهت ، برای روزم ، کافی بود

آب مستم می کرد

و بادم رها

اگر برایم می ایستادی

نگاهم در پیچ گیسوانت گم می شد

و اگر صدایم می کردی

ساعت ها کر می شدم

ولی افسوس

مست بودم

رها بودم

گم شده بودم

و هیچ نمی شنیدم

افسوس و آه

از این ننگ

————

peace

talking is cheap

فوریه 13, 2008

حقیقت تلخ است

تلخ تر از دروغ

تلخ تر از رویای نا امید با تو بودن

همه چیز برق می زند

همه لبخند های پررنگ می کشند

ولی جایی برای ماندن نیست

بدرود

ژانویه 30, 2008

در راهم می رفتم

و تو به من لبخند زدی

پس عضلاتم را جمع کردم

جمع کردم برای تویی که نمی شناختی

لبخند بی روح من را … من را …

گویی من در چهره ام خلاصه شده بودم

و چهره ام در نگاهی تو خالی

.

وحتی هرگز

هرگز..

و حتی مرگ

مرگ..

مرگز کافی نیست

کره

ژانویه 20, 2008

خر ما از کرگی دم نداشت

و قد و قواره اش هم به اسب سفید قصه هایت نمی خورد

کله ام هم خیلی بزرگ بود

برای تنی نحیف و گردن باریکی

که مثل پاره ای کاغذ بودند

که تلاش می کرد معنایی را در خود جا دهد

..

شب ها خوابت نمی برد

نه از ترس دیوها

و نه از قهوه ی بی کافئینی که حتی خودت نمی دانستی چرا می نوشی

گمانم چنین بود

که به پنجره نگاه می کنی

و به قهرمانت فکر

که روزی با اسب چلاقش خواهد آمد

and you would f*ck his brains out…

خریت نه تنها علف خوردنست

ژانویه 2, 2008

انسان بودن غروری به ما داده

که فراموش می کنیم

همه چیز ساخته ی غریزه ی حیوانی ماست.

بهار

نوامبر 14, 2007

ولی شکوفه ها

بوسه ها رو

تا حد مرگ

فراموش نشدنی می کنن

respect

نوامبر 4, 2007
ستاره های کم سوی آسمان ، او منتظر ایستاده است…
برگ ها به زمین چنگ انداخته اند ..
باد ما را خواهد برد!