Archive for the ‘تنهایی’ Category

روش

ژانویه 7, 2008

دنیا جای کوچکیست برای تنها بودن

دنیا جای بزرگیست برای دور بودن

زندگی جاده بنبستیست برای فرار کردن

روز بی پایه و اساس است

… و من به دنبال تو می گردم!

داستان من

دسامبر 31, 2007

شروع ما، شروع من و تو،

بی تو و به امید تو،

فقط برای تو خواندن

و به امید تو ماندن

به یاد تو

و به نام تو

سپاس فرشته ی بی باک من

سپاس

از عشق بی رنگ تو

و سپاس

از هر آغوشی که پناهت می شود

و از پاکی ات که کم نمی شود

مانند دستمال سفیدی که سیاه می شود

ولی سرخ نمی شود

بی خون من

به یاد تو

و

به نام تو

.

respect

نوامبر 4, 2007
ستاره های کم سوی آسمان ، او منتظر ایستاده است…
برگ ها به زمین چنگ انداخته اند ..
باد ما را خواهد برد!

زرد

اکتبر 4, 2007

تپه

بلند و خسته

از انتظار خسته

در انتظار مرگ

لحظه ای ابدی از آرامش

و برگ ها روی تنش می غلتند

بی اختیار و هیچ دانشی

از نیت باد

درد ما را نمی کشد

قرن ها زندگی

به هر تیره ای اثبات می کند

.. و وقتی کلاغ ها

بی اختیار رویش جمع می شوند

و یکی یکی زوزه می کشند

بی توجه به وزن

و قافیه

و هر کدام ساز خویش می زند

- انتظار برای پایان (پایان انتظار) -

بیهوده است

خانه

اکتبر 1, 2007

من و غرور

نبرد ناتمامی داریم

برای تسلط

من و شرم

تلاش بی فایده ای می کنیم

برای هیچ

هیچ به ما نمی رسد!

من و تو

و آه… من وتو

به دنبال خانه ای می گردیم

جایی که کسی مرگمان را نبیند

یا ترسمان

یا عشق

به با هم بودن

یا بی هیچ بودن

مانند سنگ های توخالی

یا پر تر از خالی

بر فراز کوه

یا زیر دریا

-دورتر از جهنم

-و نزدیکتر به هیچ کجا.

پیکنیک

سپتامبر 20, 2007

هر روز به دنبال پنجره ای می گردم

برای لحظه ای تنهایی

و لحظه ها پشت سر هم می روند

مانند چشمه ای بی انتها

تا جایی که چشم کار می کند

تا جایی که صدا می رسد

و هر روز دنبال راهرویی می گردم

برای دویدن

و فرار از تنهایی

ولی لحظه ها از من فرار می کنند

مانند اشک از چشم

-پریشان و جدا از هم-

بدون درنگی

برای در یاد ماندن

پیوسته و بی انتها

من

سپتامبر 13, 2007

مثل خوشه ای انگور

در انتهای فصل

برای امید

خواندن

و هرگز

نیندیشیدن به ستاره ها

اشک را در چشمانش جمع می کند

از اینکه

مرگ حاصل ماست

از دردی که می کشیم

دانه دانه

خوشه خوشه

در سبد های پاره پاره

و به دور از

درخت

hide your dreams

سپتامبر 11, 2007

کلمات در دوردست کوچک و بی محتوا می شوند.

انسان ها دایره هایی خالی

و شاید پر

تشنه ی محبت

به دور و بر نگاه میکنند

و هر یک به زبانی

یا شاید بیانی

به دنبال فکری می گردند

که خاطرشان را پریشان کند

از یاد ببرند . همه چیز تمام خواهد شد

برای من خانه ای ساخته اند

و مدیست

دیوارها را بالا می برند

از من کسی نپرسید

ایمان آوردن

مسخ شدن

و بازایستادن

سخت نیست

سپید

آگوست 12, 2007

به دنبال من همه ی سایه ها خاکستری …

و پرزها .. در هوا .. بسیار پلید … !

شاید امروز ، گردی پیدا شود …

تا بتوانیم مردگان را فراموش کنیم …

امروز معجزه ی من است .. . .

فردا روز ایمان آوردن نیست .

توحش

ژوئن 12, 2007

من و تو ما نمی شویم

من و او ما نشدیم

ما ، اتحاد زخم خورده ی افکار پوشالی انسان هاست

.