اگر
نگاهت ، برای روزم ، کافی بود
آب مستم می کرد
و بادم رها
اگر برایم می ایستادی
نگاهم در پیچ گیسوانت گم می شد
و اگر صدایم می کردی
ساعت ها کر می شدم
ولی افسوس
مست بودم
رها بودم
گم شده بودم
و هیچ نمی شنیدم
افسوس و آه
از این ننگ
————
peace
اگر
نگاهت ، برای روزم ، کافی بود
آب مستم می کرد
و بادم رها
اگر برایم می ایستادی
نگاهم در پیچ گیسوانت گم می شد
و اگر صدایم می کردی
ساعت ها کر می شدم
ولی افسوس
مست بودم
رها بودم
گم شده بودم
و هیچ نمی شنیدم
افسوس و آه
از این ننگ
————
peace
حقیقت تلخ است
تلخ تر از دروغ
تلخ تر از رویای نا امید با تو بودن
همه چیز برق می زند
همه لبخند های پررنگ می کشند
ولی جایی برای ماندن نیست
در راهم می رفتم
و تو به من لبخند زدی
پس عضلاتم را جمع کردم
جمع کردم برای تویی که نمی شناختی
لبخند بی روح من را … من را …
گویی من در چهره ام خلاصه شده بودم
و چهره ام در نگاهی تو خالی
.
وحتی هرگز
هرگز..
و حتی مرگ
مرگ..
مرگز کافی نیست
شروع ما، شروع من و تو،
بی تو و به امید تو،
فقط برای تو خواندن
و به امید تو ماندن
به یاد تو
و به نام تو
…
سپاس فرشته ی بی باک من
سپاس
از عشق بی رنگ تو
و سپاس
از هر آغوشی که پناهت می شود
و از پاکی ات که کم نمی شود
مانند دستمال سفیدی که سیاه می شود
ولی سرخ نمی شود
بی خون من
…
به یاد تو
و
به نام تو
.
پیش از غروب
همه به دنبالش می دوند
و مانند کودکانی که حضور مادر را فراموش کرده اند
نام معشوقه هایشان را فریاد می زنند
*
سکوت
و سکوت
درست پیش از آنکه چشمانش را باز کند
لحظه ای کوتاه از خستگی
پر از آرامش
و
سکوت
با یک نفس عمیق
به پایان می رسد
و با نفوذ آرام نوری نا مفهوم
رگبار سوال ها آغاز می شود
مانند باران پاییزی
روی پنجره
- قطره قطره -
کیست ؟ کجاست ؟
و با هر پاسخ
سریع تر می شود
نام فرشته اش چیست؟
سرش کجاست؟
و تنش کجا؟
و جلاد که حالا حتمن رفته است
آیا باز خواهد گشت ؟
تا ابر سیاه تمام شود
و با ورود رنگ
به موی رگ های مغزش
آرام آرام
ولی سریعتر از شروع
دیگر نمی خواهد بداند
چرا همه چیز رنگ می بازد،
سست می شود،
و در رویا غرق …
من و غرور
نبرد ناتمامی داریم
برای تسلط
من و شرم
تلاش بی فایده ای می کنیم
برای هیچ
هیچ به ما نمی رسد!
من و تو
و آه… من وتو
به دنبال خانه ای می گردیم
جایی که کسی مرگمان را نبیند
یا ترسمان
یا عشق
به با هم بودن
یا بی هیچ بودن
مانند سنگ های توخالی
یا پر تر از خالی
بر فراز کوه
یا زیر دریا
-دورتر از جهنم
-و نزدیکتر به هیچ کجا.
هر روز به دنبال پنجره ای می گردم
برای لحظه ای تنهایی
و لحظه ها پشت سر هم می روند
مانند چشمه ای بی انتها
تا جایی که چشم کار می کند
تا جایی که صدا می رسد
و هر روز دنبال راهرویی می گردم
برای دویدن
و فرار از تنهایی
ولی لحظه ها از من فرار می کنند
مانند اشک از چشم
-پریشان و جدا از هم-
بدون درنگی
برای در یاد ماندن
…
پیوسته و بی انتها
وقتی به من می نگری …
وقتی در کیفت دنبال چیزی می گردی …
و زیر چشمی …
وقتی مرا می پایی … که جایی نروم …
وقتی جایی نیست که بروم … و دنیا جای کوچکیست …
برای نگه داشتن لحظه ای از دوری ما …
وقتی با خودت آواز می خونی … و پیش می ری …
و دنیا چه جای کوچکیست برای دور بودن … از خانه … یا آغوشی … که شاید
وقتی … شاید و فقط شاید وقتی … منتظرت باشد …
وقتی ستاره ها از پنجره نگاهت می کنند … که زوزه های شبانه پریشانت نکند …
وقتی من و تو در ما محو می شوند …
وقتی شادیشان را از هم می دزدند … و یا …
وقتی خنده هایشان را به هم می فروشند …
شاید خیلی دیر باشد .