قرار

By srosh

سرد وتهی

در میان امواج

تنها آمد

و

تنها رفت

هرچه به دیواره ها چنگ انداخت

چاه عمیق تر شد

تا آنجا

و آن قدر

که نور از لبه ها می گریخت

شایسته بود بیشتر بماند

در انتظار باران

ولی باید

خود را به آغوش شعله ها می سپرد

صبح دم

آه

پرندگانی که

دود

فراریشان داده بود

بازگشتند

و مدتی

به خاکستر خیره شدند

و غروب

دوباره

یک یکشان را به لانه خواند

يك پاسخ برايش بگذاريد