خر ما از کرگی دم نداشت
و قد و قواره اش هم به اسب سفید قصه هایت نمی خورد
کله ام هم خیلی بزرگ بود
برای تنی نحیف و گردن باریکی
که مثل پاره ای کاغذ بودند
که تلاش می کرد معنایی را در خود جا دهد
..
شب ها خوابت نمی برد
نه از ترس دیوها
و نه از قهوه ی بی کافئینی که حتی خودت نمی دانستی چرا می نوشی
گمانم چنین بود
که به پنجره نگاه می کنی
و به قهرمانت فکر
که روزی با اسب چلاقش خواهد آمد
and you would f*ck his brains out…
ژانویه 21, 2008 در t 10:56 ق.ظ
cheghad khashen bood:-ss
ye ehsase del gereftegi behem dad.. ye otaghe tariko sard ro too zehnam tadayi kard
ژانویه 28, 2008 در t 7:55 ق.ظ
اما خر ما از کرگی یابو بود!