در راهم می رفتم
و تو به من لبخند زدی
پس عضلاتم را جمع کردم
جمع کردم برای تویی که نمی شناختی
لبخند بی روح من را … من را …
گویی من در چهره ام خلاصه شده بودم
و چهره ام در نگاهی تو خالی
.
وحتی هرگز
هرگز..
و حتی مرگ
مرگ..
مرگز کافی نیست
در راهم می رفتم
و تو به من لبخند زدی
پس عضلاتم را جمع کردم
جمع کردم برای تویی که نمی شناختی
لبخند بی روح من را … من را …
گویی من در چهره ام خلاصه شده بودم
و چهره ام در نگاهی تو خالی
.
وحتی هرگز
هرگز..
و حتی مرگ
مرگ..
مرگز کافی نیست
خر ما از کرگی دم نداشت
و قد و قواره اش هم به اسب سفید قصه هایت نمی خورد
کله ام هم خیلی بزرگ بود
برای تنی نحیف و گردن باریکی
که مثل پاره ای کاغذ بودند
که تلاش می کرد معنایی را در خود جا دهد
..
شب ها خوابت نمی برد
نه از ترس دیوها
و نه از قهوه ی بی کافئینی که حتی خودت نمی دانستی چرا می نوشی
گمانم چنین بود
که به پنجره نگاه می کنی
و به قهرمانت فکر
که روزی با اسب چلاقش خواهد آمد
and you would f*ck his brains out…
دنیا جای کوچکیست برای تنها بودن
دنیا جای بزرگیست برای دور بودن
زندگی جاده بنبستیست برای فرار کردن
روز بی پایه و اساس است
… و من به دنبال تو می گردم!
دوستت دارم
متاسفم که نمی شنوی
و یا اگر می شنیدی و جوابی برایم نداشتی
ولی حقیقت اسیدی است که
دیر یا زود
هر ظرفی را می درد
***
هر روز که می گذرد
هراسم کمتر می شود
هر روز
بیشتر از دستت می دهم.
“واي، باران؛
باران؛
شيشه پنجره را باران شست .
از اهل دل من اما،
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟”
انسان بودن غروری به ما داده
که فراموش می کنیم
همه چیز ساخته ی غریزه ی حیوانی ماست.