سکوت
و سکوت
درست پیش از آنکه چشمانش را باز کند
لحظه ای کوتاه از خستگی
پر از آرامش
و
سکوت
با یک نفس عمیق
به پایان می رسد
و با نفوذ آرام نوری نا مفهوم
رگبار سوال ها آغاز می شود
مانند باران پاییزی
روی پنجره
- قطره قطره -
کیست ؟ کجاست ؟
و با هر پاسخ
سریع تر می شود
نام فرشته اش چیست؟
سرش کجاست؟
و تنش کجا؟
و جلاد که حالا حتمن رفته است
آیا باز خواهد گشت ؟
تا ابر سیاه تمام شود
و با ورود رنگ
به موی رگ های مغزش
آرام آرام
ولی سریعتر از شروع
دیگر نمی خواهد بداند
چرا همه چیز رنگ می بازد،
سست می شود،
و در رویا غرق …
اکتبر 18, 2007 در t 9:15 ب.ظ
ke intor