بهار از ما گذشت
و پاییز به امید بارون
خطوط باریک و نقطه های کوچیک
که راه مورچه ها را سد می کنند
they give us hope
they give us life
but don’t you ever ask
“is it really enough”
?
بهار از ما گذشت
و پاییز به امید بارون
خطوط باریک و نقطه های کوچیک
که راه مورچه ها را سد می کنند
they give us hope
they give us life
but don’t you ever ask
“is it really enough”
?
ماسه ها
در انتظار موج
و کم کم در کفشش فرو می روند
یا بی علاقه به سرنوشت
از راه باریک ساعت شنی
می گذرند
بی توجه به تکرار تاریخ
یا دیوار قلعه های کودکان مغرور می شوند
تا موجی دیگر
بیاید
و
برود
—–
چه بلند و چه کوتاه
هستی
فاصله دو نیستی
پیش از غروب
همه به دنبالش می دوند
و مانند کودکانی که حضور مادر را فراموش کرده اند
نام معشوقه هایشان را فریاد می زنند
*
سکوت
و سکوت
درست پیش از آنکه چشمانش را باز کند
لحظه ای کوتاه از خستگی
پر از آرامش
و
سکوت
با یک نفس عمیق
به پایان می رسد
و با نفوذ آرام نوری نا مفهوم
رگبار سوال ها آغاز می شود
مانند باران پاییزی
روی پنجره
- قطره قطره -
کیست ؟ کجاست ؟
و با هر پاسخ
سریع تر می شود
نام فرشته اش چیست؟
سرش کجاست؟
و تنش کجا؟
و جلاد که حالا حتمن رفته است
آیا باز خواهد گشت ؟
تا ابر سیاه تمام شود
و با ورود رنگ
به موی رگ های مغزش
آرام آرام
ولی سریعتر از شروع
دیگر نمی خواهد بداند
چرا همه چیز رنگ می بازد،
سست می شود،
و در رویا غرق …
i’m so sick of all this
.
cats and mice
trapped in a cage
so suffocating
they dont even fear
./
تپه
بلند و خسته
از انتظار خسته
در انتظار مرگ
لحظه ای ابدی از آرامش
و برگ ها روی تنش می غلتند
بی اختیار و هیچ دانشی
از نیت باد
…
درد ما را نمی کشد
قرن ها زندگی
به هر تیره ای اثبات می کند
.. و وقتی کلاغ ها
بی اختیار رویش جمع می شوند
و یکی یکی زوزه می کشند
بی توجه به وزن
و قافیه
و هر کدام ساز خویش می زند
- انتظار برای پایان (پایان انتظار) -
بیهوده است
من و غرور
نبرد ناتمامی داریم
برای تسلط
من و شرم
تلاش بی فایده ای می کنیم
برای هیچ
هیچ به ما نمی رسد!
من و تو
و آه… من وتو
به دنبال خانه ای می گردیم
جایی که کسی مرگمان را نبیند
یا ترسمان
یا عشق
به با هم بودن
یا بی هیچ بودن
مانند سنگ های توخالی
یا پر تر از خالی
بر فراز کوه
یا زیر دریا
-دورتر از جهنم
-و نزدیکتر به هیچ کجا.