Archive for سپتامبر, 2007
سپتامبر 24, 2007
اولین روز برای من
و همینطور روز دوم
و بعد شاید هر روز..
نوشتن از عشق
نفرت
یا هر پنداری
-ساخته و پرداخته ی ذهن بیمار ما-
سرگرمی خسته کننده ای شده بود
که بیشتر و بیشتر
حقیقت را از ما دور می کرد
ابری در کار نیست
و ما از ستاره ها دور نمانده ایم
…
شاید آرزوی ببرها بیشه های بی انتها
و خرچنگ ها ساحل
و انسان ها زندگی
باشد
…
روزی که به آرزویت رسیدی
آن را از دست می دهی
ارسال شده در زندگی | 1 نظر »
سپتامبر 20, 2007
هر روز به دنبال پنجره ای می گردم
برای لحظه ای تنهایی
و لحظه ها پشت سر هم می روند
مانند چشمه ای بی انتها
تا جایی که چشم کار می کند
تا جایی که صدا می رسد
و هر روز دنبال راهرویی می گردم
برای دویدن
و فرار از تنهایی
ولی لحظه ها از من فرار می کنند
مانند اشک از چشم
-پریشان و جدا از هم-
بدون درنگی
برای در یاد ماندن
…
پیوسته و بی انتها
ارسال شده در ارتباط, تنهایی, زندگی, شعر | 3 Comments »
سپتامبر 17, 2007
وقتی به من می نگری …
وقتی در کیفت دنبال چیزی می گردی …
و زیر چشمی …
وقتی مرا می پایی … که جایی نروم …
وقتی جایی نیست که بروم … و دنیا جای کوچکیست …
برای نگه داشتن لحظه ای از دوری ما …
وقتی با خودت آواز می خونی … و پیش می ری …
و دنیا چه جای کوچکیست برای دور بودن … از خانه … یا آغوشی … که شاید
وقتی … شاید و فقط شاید وقتی … منتظرت باشد …
وقتی ستاره ها از پنجره نگاهت می کنند … که زوزه های شبانه پریشانت نکند …
وقتی من و تو در ما محو می شوند …
وقتی شادیشان را از هم می دزدند … و یا …
وقتی خنده هایشان را به هم می فروشند …
شاید خیلی دیر باشد .
ارسال شده در ارتباط, روزگار, زندگی, عشق, مرگ | 4 Comments »
سپتامبر 14, 2007
منتظر ایستاده اند
برای ذره ای دلیل
که از آسمان ببارد
وقتی
ابرها خورشید را
تنها گذاشته اند
.
کوه ها بالا می آیند
-مثل آب دریا-
و نور
آرام تسلیم می شود
گویی.. فراموش کرده است
یا شاید می داند
فردا روز دیگریست.
ارسال شده در تسلیم, روزگار, زندگی, شعر, شکست | 3 Comments »
سپتامبر 13, 2007
مثل خوشه ای انگور
در انتهای فصل
برای امید
خواندن
و هرگز
نیندیشیدن به ستاره ها
اشک را در چشمانش جمع می کند
از اینکه
مرگ حاصل ماست
از دردی که می کشیم
دانه دانه
خوشه خوشه
در سبد های پاره پاره
و به دور از
درخت
ارسال شده در ارتباط, امید, تنهایی, روزگار, مرگ | 3 Comments »
سپتامبر 11, 2007
کلمات در دوردست کوچک و بی محتوا می شوند.
انسان ها دایره هایی خالی
و شاید پر
تشنه ی محبت
به دور و بر نگاه میکنند
و هر یک به زبانی
یا شاید بیانی
به دنبال فکری می گردند
که خاطرشان را پریشان کند
از یاد ببرند . همه چیز تمام خواهد شد
…
برای من خانه ای ساخته اند
و مدیست
دیوارها را بالا می برند
از من کسی نپرسید
…
ایمان آوردن
مسخ شدن
و بازایستادن
سخت نیست
ارسال شده در ارتباط, تنهایی, روزگار, زندگی, مرگ | 4 Comments »
سپتامبر 10, 2007
فرق … و … اینه که بزرگترین تیکه ی … تقریبن هم اندازه ی کوچیک ترین تیکه ی … هست و شاید نباشه ، چون جالب ترین قسمت مسئله اینه که تمام تیکه های … هم اندازه اند و همینطور تمام تیکه های … و جالب تر از همه اینه که اگه یه تیکه رو ببینی نمی تونی بگی که مال … هست یا مال … بنابرین خود تیکه ها تصمیم می گیرن که مال … باشن یا … و صد البته می تونن اشتباه کنن که بازم البته به کسی بر نمی خوره.
چون همشون از یه قماشن.
بدبختی ما اینست
که باور نداریم کسی باور ندارد.
ارسال شده در psychedelic, زندگی, فکر | 4 Comments »